خرید بک لینک
یک عصرِ دل انگیزدر ایوانِ پر از گل و آب پاشی شدهروی صندلی های چوبیِ قدیمیهمراه با صدای قِژ قِژِشان و آواز قناری هاتو با چایی در دست وبا آن لبخند جذابت خیره شده ایبه گلی که لا به لای موهای بافته ام جا خوش کرده …چایم را بدون قند خوردمبس که شیرین است لبخندت …حرف هایت به دلم مینشینندآرامش دارندمثل نشستن دانه های برف بر دلِ زمینهمانقدر لطیفهمانقدر آرام … لاله صاحبدل

برچسب: عصر یک جمعه دلگیر فخری,عصر یک جمعه دلگیر,عصر يك جمعه دلگير, نویسنده: آدرین مهدوی تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 16:45

اکبرعبدی میگوید:
یک روز سر سریال با "حسین پناهی" بودیم. هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟!
کاپشن خوشگلت کو؟
گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ گفتم: آره!
گفت:من هم خیلی دوستش داشتم .
ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
ولی من فقط دوستش داشتم...
روحش شاد ...

برچسب: نویسنده: آدرین مهدوی تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 16:45

گنجشکک درخت توام ،فصل بی کسیبر شاخه ی بلند دلت، لانه میکشمبرشانه های وحشی طوفان نپاش مو !من خود به پیچ وتاب غمت شانه میکشم !.هرشاخه شاخه ی تو شده آشیان منازوحشت صدای تبر جیغ می کشمبر ما مباد جدایی که ، شک نکنبر دست های سرد تبر تیغ می کشم !.حالا بغل بگیر مرا حضرت درختپاییز برگ و بال دلم را بهار کن …بر باد رفته از سر من عطر شانه اتبا بوسه هات برسر من گل هوار کن ! الهه هادینا

برچسب: نویسنده: آدرین مهدوی تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 16:45

چشمهایم را میبندم !همان پیرزنی شدم که تصورش را میکردیم . . .با یک پیراهن گلدار! همان که خیلی دوستش داشتی . . .با یک قرمزِ پررنگ روی لبخندمو یک استکان چای تازهدم کنار پنجره،چشمهایم را باز میکنم !مگر نه اینکه آینهها هم دروغ میگویند ؟!آخر، این من نیستم… این چروک ها، این چشمهای خسته . . .این پیراهن گلدار که روی تنم زار میزند !با یک لیوان چای یخ کرده کنار پنجره؛ در انتظار یک «تو»که هیچ وقتهیچ وقتنیامدی . . . زهره عبداللهی

برچسب: دنگ شو , چشمهایم را میبندم,چشم هایم را می بندم,چشم هايم را مي بندم دنگ شو, نویسنده: آدرین مهدوی تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 16:45

همه هر روز صبح می رسند:ماشین ها به پارکینگ، کارگرها به کارآفتابگردان ها به خورشید، میوه ها به فصل !کفش ها به راه می افتنددست ها به کاردانشجوها مثل همیشه به هیچ می رسند !چراغ ها به قرمز، پلاک ها به بن بست، راه ها به چاه !دل ها می ریزنداشک ها هم …روز مثل هر روز به شب می رسددیوار به فلک، فلک به دست …دست ها هر روز صبح از روزگار، درد آزگار می کشند …من امانه نقشی از تو مانده بر دلم برای کشیدن؛نه پاکتی …من،هر روز صبح به تو نمی رسمو نمی دانم کجا داد بزنم:که این رسم روزگارِ رسیدن ها نیست … ابوالفضل گویا

برچسب: به تو نمیرسم,اگه به تو نمي رسم,اگه به تو نمیرسم, نویسنده: آدرین مهدوی تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 16:44

صفحه بندی